|
کاش میشد آغوش گرمت سرپناه خستگیم بود دوتاچشمات پرازاندوه واسه دل شکستگیم بود آرزوم اینه که دستام توی دستای توباشه تنگی این دل عاشق بانوازش تو واشه واسه چی خدانخواسته من توآغوش توباشم قول میدم باداشتن توهیچ غمی نداشته باشم همه ی هستی قلبم تو دوحرف خلاصه میشه عشق تو- بودن باتودونیاززندگیشه پرم ازترانه ی توگرچه وازه ها حقیرن خوبه وقتی نیستی پیشم اونادستامومیگیرن وای اگرمن این نبودم کاش میشد پرنده باشم تاازاین دوربودن ازتوبتونم بلکه رهاشم یه پرنده شم شبونه بکشم پربه خیا لت برسم به لونه ی توبگیرم سرزیربالت زندگیم رنگ خدابود اگه تنهاتروداشتم اگه میشدواسه گریه روشونت سرمیگذاشتم واسه چی خدانزاشته من همش پیش تو باشم قول میدم باداشتن توهیچ غمی نداشته باشم + نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390 17:54 توسط دختر یخی |
تولد
ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...! . . پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت، ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . ! یک قلب خسته از ضربان ایستاد من مردهام ، نشان كه زمان ايستاده است و قلب من كه از ضربان ايستاده است مانيتور كنار جسد را نگاه كن يك خط سبز از نوسان ايستاده است چون لختهيی حقير نشان غمی بزرگ در پيچ و تاب يك شريان ايستاده است من روی تخت نيستم من اينجاهستم زير سقف چيزی شبيه روح و روان ايستاده است شايد هنوز من بشود زندهگی كنم روحم هنوز دلنگران ايستاده است اورژانس كو؟ اتاق عمل كو؟ پزشك كو؟ لعنت به بخت من كه زبان ايستاده است اصلا نيامدند ببينند مردهام شوك الكتريكیشان ايستاده است فرياد میزنم و به جايی نمیرسد فريادهام توی دهان ايستاده است اشك كسی به خاطر من در نيامده جز اين سِرُم كه چكهكنان ايستاده است شايد برای زل زدنام گريه میكند چون چشمهام در هيجان ايستاده است ای وای دير شدبدنم سرد روی تخت تا سردخانه يك دو خزان ايستاده است آقای روح! رسمی شد دادگاهتان حالا نكير و منكرتان ايستاده است آقای روح! وقت خداحافظي رسيد دست جسد به جای تكان ايستاده است مرگم به رنگ دفتر شعرم غريب بود راوی قلم به دست زمان ايستاده است: يك روز زاده شد و حدودی غزل سرود يادش هميشه در دلمان ايستاده است يك اتفاق ساده و معمولیست اين يك قلب خسته از ضربان ايستاده است تو مي آيي ...کجا يا کي؟
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 18:45 توسط دختر یخی |
خيلي خسته ام ... از اين همه دلتنگي ها ... از اين تکراره روزمره ... لحظه اي با من و کلمات سوگوارم باش ... اي يار سفر کرده ! بخوان تا کلماتم عصا بگيرند و از اين خاک سوخته برخيزند ... آه ... اي روشناي شبهاي تاريک وانفسايم در اين پرچين خاطره ها و گذر ايام ، بيا و تسلاي روح دردمند و رنجورم باش ... اي تنها پناه خستگي هايم ... ديريست چشم به راه آمدنت کور سوي اميدم ميسوزد ... امشب اينجا واژه ها ناي ماندن ندارند ، مانده اند در اين وادي بي رنگ تن ، از پي بودني هراس انگيز ، ماندني وسوسه انگيز ... آه ... هيچ کس را باور ديدن نيست ... اينجا هنوز از صداي گريه هاي پرصيلاي شب تنم ميخ مي شود ميان همهمه ي باور نبودنت ... اينجا همه شب از براي نبودنت با نگاهي مانده از هيچ ، پوچ مي شوم و بغض سنگين درونم را بر رهگذران شب مي پوشانم ... اينجا صداي پاي شب هنوز خيس است ولي باور ديدن نيست ... آه اي بيرحم زمانه ي بيداد ... مي دانم بايد رفت .... اما قلم رهايم نمي کند ، نمي خواهم تمام شود و دوباره شروع کنم ... لجام رفتن بر بند بند تنم نقش بسته ، مرا بند بگشاي و رها کن از خويشتن ، بگذار زار بگويم تو را ... مرا ناي ماندني نيست ... نيست... نميدانم کدامين قسمت از وجودم را اينک مي نويسم ؟؟؟ بر دفتر دل قفلي به ابد زده ام ... آه ... نگو که نمي داني مرا .. ميان همهمه ي ستاره هاي سوخته ي شب ، چگونه دل مي شوراني ؟؟؟ نفير بي گدار شب موج کين مي زند بر سراي حزن آلود جان ، تو چگونه تن مي روياني ؟؟؟ اي پايان همه آرزوهايم ... غريبه نيستي بگذار بگويم ... تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است... دلتنگي براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش براي داشتنش داشتم... دوري از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند ... حق من نيست ... به آتش گناهي که عشق در آن سهمي داشت مرا بسوزانند ... رنجي آنچنان زندگي مرا پر کرده است ، آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است ، آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند ... دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... همه عمر داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا مي سوزاند ... و من اين تاوان سنگين را با جان و دل پذيرا شدم ... به او نگاه مي کنم ... به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند ... به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خنديد و دنيايم را ستاره باران مي کرد ... به او که باورش کردم و دل به او باختم ... به او که تکه اي از قلب مرا با خود برد ... به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ، هرگز به روي دنيا بازشان نکنم ... سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ، شايد زمان داغ مرا بهبود بخشد ... ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند ... وای مهربانم کمکم کن من بی تو هیچم ......... + نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388 12:46 توسط دختر یخی |
اينجا شب هنوز مرثيه مي خواند براي گمگشته اي يوسف نشان... درخشيد و از پس آن همه ي روز هايي که شب شدند و همه ي شبهايي که سرد شدند روزه ي سکوت مي گيرم ... چيزي در من فرو مي ريزد ... هوهوي بادي سرد، رعشه بر اندامم مي افکند ... مي لرزم ... اما نه از سرما ... مي خزم در آغوش گرم ثانيه هايي که به نگاهش مقدس اند ... سر بر شانه هاي محکم ثانيه هايي مي گذارم که بودن را با او تجريه مي کنند ...! دوباره درد خيالت، روبرويم مي ايستد و من مي مانم و من! ... من مي مانم و در خود فروريختن ها ... من مي مانم و تکرار غريبانه ي خاطره ها ... ها تيشه بر ريشه ي افکارم مي نهند ... آه ... نمي دانم تا کي بايد بود و دل سپرد به سکوت شبگير غم و شمارش کرد تسبيح گسيخته ي عشق را ... مهربانم ... ياد داري رفتنت را ؟ يادت هست شبي را که در خزان ترانه هايم رفتي و قلبم را به دست سنگين و بي رحم باد سپردي ... ؟ مرا مي برد و چه سنگين مي برد ... چرا که وجود تهي ام مملو از درد و سوالهاي بي جوابم بود ، سوالهايي که جوابي نداشتند و جوابهايي که تسکيني برايشان نبود.... نگو ندانسته رنجيدي و رفتي و ناپاک در عشق جلوه گري کردي و رميدي ... نرنجيدي از غربت عشقم ، از خاکستر شدن آرزوها و ورقهاي به جا مانده از غرورم ... نديدي خلوص ديوانه وار دستهايم را ... ؟ اينگونه خرمن به خرمن مي سوزاني مرا ،به کدامين آيين مي جويي ام ؟ تو بگو... از فراز آن همه باتو بودن ها و آن همــه بي تو بودن ها... نگاه پر تمناي شب را چگونه تسکين کنم... ؟ بگو... افسوس... حال بنشين و تماشا کن واژه هاي عريانم را ... خميدگي قامتم را ... نقوش کبود قلبم را ... چروک صورتم را ... بنشين و معنا کن صداي شکستنم را ... غروب رفتنت را ... عمرم را ... جوانيم را ... + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 14:32 توسط دختر یخی |
نويسم ، نه براي تن... اينجا نبض زمان گير کرده است ، ثانيه ها از حرمت نگاه تو خسته اند !اينجا تنهايم... بي رحمانه تنهايم ، دستانم را نگه داشته ام در باد تا باد دستانت را از فراسوي آن همه دور و آن همه دورترها برايم ارمغان آورد اما افسوس که آنجا دستاني نيست تا در تمناي دستاني باشد... خيلي وقت است که براي خودم زندگي نمي کنم ، مي خندم... مي گريم... زيرا زندگي حاکم است و من با برگ بازنده اي محکوم به بازيچه بودنم تا شايد روزي حکم دست من افتد... آه... زيباي من... خسته ام ، از اين همه خستگي خسته ام ، خوابهايم پر از بيداريست و بيداري هايم پر از ابهام... بغضي به روي دلم دلمه بسته که از حسرت هفت هزار بوسه ي مانده بر لبانم و از حسرت آن همه حرف که بر دلم ماسيده است سنگيني مي کند... دستهايم را به دامان شب وصله مي زنم شايد دلت در اين ويراني به صداي دل ويرانم کمي گوش کند ، حال فرياد ميزنم... فرياد ميزنم رفتنت را... فرياد ميزنم خستگي ام را در اين سيل بي وزني واژه هاي درد... اينجا خسته ام ، خسته تر از زخمي کهنه که بر پينه ي احساسم زدي... کاش مي شد حسرت نگاه معصومت را براي لحظه اي قاب کنم و بر سر در ديوار دل بکوبم... تا هر زمان ، مستم کند اين تقدس نگاه... تير برق ها... نمي دانم چرا خاموش اند... انگار کوچه به حالم عزا گرفته است ، نمي دانم... کوچه خاليست و جز صداي پاي باران صدايي نيست ، چترم پر از وصله است ! اينجا تنهايم... بغضم را با فکر کردن به تو فرو مي دهم ، نور چشمانم را ميزند ، لامپهايم را شکسته ام و چشم بر بي کران شب دوخته ام... تا از فراسوي دهليزش دريچه اي از اميد بيابم ، آه... مهربانم هر خاطره ات خنجري است بر بودنم و هر لحظهي بودنم پتکي است بر ساعت تا ابد خوابيده درونم ! حال در سکوتي محض نشسته ام و مي نگرم سرابي ژرف را... دستهايت کو... تا مرا از اين ظلمات بيرون کشد و پاهاي هميشه خسته ام را مرهمي نهد ، نشسته ام در انتظار تا که شايد از پس اين بيهودگي ها دستان هميشه سردم را بگيري و مرا تا بي انتها بالا ببري... پر شوم از تو و بودنم را لبريز از حس سرودن سازم و در تک تک لحظه هايم بزمي به پا سازم از بودن ، با تو بودن... با تو رفتن...اما افسوس که نبودي و بودنم را نيز به باد نبودن گرفتي... + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 10:4 توسط دختر یخی |
مي دانم اندوه مرگ تدريجي ام کسي را درهم نخواهد شکست زيرا اين منم، که چنين در آرزوي داشتن تو، درهاي زندگاني را از چهار جهت،از چهار طرف، بر روي خود بسته ام! اين منم که براي رسيدن به اين آرزو دوباره دست به قلم نهادم تا باري از حرفهاي نگفته را خالي و دلي سبک کنم! اين منم که اين چنين خود را در چهار چوبي خيالي و واهي گم کرده ام تا روزي که ميدانم دگر هرگز نمي آيد را ببينم! آري اين من بودم، اين من بودم که هر روز تاب و تب ديدار تو را از ثانيه ها طلب ميکردم و تو ميدانستي، ميدانستي و رفتي! مي دانستي که دلم تنهاست... ميدانستي... پس چرا رفتي ؟ در پشت تمامي پنجره هاي بسته شده، وسعت دلتنگي ام را کدامين واژه ها خواهند توانست بيان نمايند دستان کدام شبزده گرد غم را از دلم پاک مي کند ؟ مهربانم تو را به اشکهايم قسم تو را به لحظه لحظه هاي تنهاييم قسم تو را به جواني ام قسم تو را به غريبي ام قسم تو را به بي کسي ام قسم ميدهم... نگو که واژه ي دوست داشتن برايت بي معناست نگو و خود را مديون اشک و من را لبريز از اي کاش ها نکن... تو لحظه هايي که براي ديدنت بي قراري مي کردم را نديدي، تو لحظه هاي نياز را در من نابود کردي، در اوج نياز به تو بودم ولي دستانم را نگرفتي، هيچ وقت باورم را باور نکردي، التماسم را نديدي و غرورم را شکستي... اما چــــــــرا ؟؟؟ افسون اين واژه چنان خيمه بر پيکر نحيف و بيمارم زده که گويي کودک بيمار دلم را خواب و عمرم را چون شهابي گذران از پس ابري سياه گذرانيده است... من براي اثبات اين گناه که چرا عاشقت شدم زجرها کشيدم و زجه ها زدم اما تو هيچ وقت نبودي تا ببيني و نخواستي ثابت کني ، هميشه از پشت نقاب به اشکهايم خنديدي ... چه کردم من؟ چه کردم که اين چنين مرا نابود کردي؟ کدامين شنزار، جاده طي کرده ي من را پوشاند، تا تو گمراه شوي... اي کاش ميدانستي، اي کاش ميدانستي که هرگز به وجودت عادت نکرده بودم... اي کاش نگاه خيره ي مردم به يک غربتي را مي ديدي اي کاش جامه ي سياه تنم را مي دريدي اي کاش بغض هاي فرو خورده ي گلويم را مي شکستي اي کاش برگ هاي سياه تقويم و ساعت روي ميز را مي شکستي اي کاش لحظه اي در آستانه ي درگاه انتظار مي نشستي تا بفهمي که با دلم چه کردي... ولي افسوس ، افسوس و صد افسوس که دلم بازيچه اي بود و گذشت از پس هم لحظه هاي هيچ... آري ســـه ســــال گذشت اما هنوز زمزمه هاي تنهايي رهايم نکرده اند هنوز صداي فاصله ها مرا مي خوانند و در گوشم سکوت نجوا ميکنند.. . ســـه ســــال گذشت و من هنوز بازيچه ي دست اين زمانه ي پير و خسته ام... در پشت اين پنجره هاي سرد، دستهاي آهنيني با صيرتي دروغين مرا مي جويند و به ويرانه اي مي کشند که بازگشتي نيست و من به سادگي اسيره زنداني ميشوم که از پس آن هيچ حصار و هيچ راه فراري نيست و با اميدي عبث به آزادي در اين ويرانه مي پوسم و تمام خاطرات و عاشقانه هايم له مي شوند و قلبم زير نبض سنگين اين زمانه مي ميرد... آري ماه من ســـه ســــال اينگونه گذشت و من در مرداب عشق تو غرق شدم و تو با اينکه مي دانستي چيزي به فرو رفتنم نمانده ، دستانم را نگرفتي. + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 10:6 توسط دختر یخی |
در برابر آيينه ايستادم سر تعظيم فرود آوردم زيرا او بهتر از هر کس حقايق را بر من فاش مي ساخت مي خواستم سنگي بردارم بر صورتش زنم و او را در هم بکوبم که ديگر قادر نباشد اين دل شکسته را به صورت تصويري اين چنين پرچين وچروک نشان دهد... ولي افسوس که دستم حرکت نکرد زيرا او حقيقت بود و من فريفته دروغ و مکر،او صافي باطن داشت و من غرق در گناه ،او حاکم بود و من محکوم ابدي! گذشته هاي غم آلود مرا به وضوح نشانم ميداد ،خونسردي و بي اعتنايي هاي زمانه را در پيش ديدگان رنجورم چون موجي گذران ميگذرانيد... آهي ازدل پر درد کشيدم تمام تنم مي لرزيد در برابرش زانو زدم با پشت دستانم اشکهايي که بر گونه هايم جاري بود پاک کردم... چه آرزوها داشتم ولي او چنان آتش بر خرمن اميد و آرزويم زد که جز توده اي خاکسترازآن باقي نمانده حال با ناله اي سوزنده ، با آه هاي دلخراش در ظلمتي ابدي در انتظار دردناک او مي سوزم. چشمان خسته ام از مرور خاطره ها خيس مي شود و در آرامشي جان کاه مي شکند ،قلب شکسته ام در اين انتظار پوچ فريادها مي زند ، اي طبيب بي دل از تو خواهم عذر عمررفته را زجرهاي ماه و سال و هفته را... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 11:14 توسط دختر یخی |
در انحناي تنهايي خويش... بين ماندن و رفتن بين بودن و نبودن حس گنگ و نامفهومي با معنايي به وسعت اندوه مرا در بر مي گيرد و بغضي خاموش گلويم را مي فشارد... من روياي ديدنت را در زير غبارهاي مرگبار ديوانه وار حک کرده ام ،و در پشت اين حصاراندوه براي بودن بيهوده مي جنگم با اينکه ميدانم در زير خاطرات خاک خورده خويش مي پوسم ،اما... آري خوب مي دانم که در سکوت و تنگناي رفتن از ياد ميروم ،ميدانم که در چشم اين رهگذران ،غريبه و مهجور مي مانم ،ميدانم ،ميدانم که نمي مانم ...اما چرا در تداومي مکرر بيهوده اين واژها را تکرار ميکنم ...؟ بيهوده ...! بيهودگي چه واژه ي زيبايست ! تمام صبح بيهوده در بستر غلتيدن وزير لب آوازهاي بيهودگي خواندن گلهاي بنفشه را وحشيانه نوازش کردن تمام روز علفهاي هرزه را کندن ...وکنار پنجره اتاق رفتن و براي رنگ پريده خورشيد و انجيرهاي عقيم مغمومانه گريستن ! وچه ظالمانه زير تابوت هاي به خواب رفته اسيرزندگي بودن و ازپشت اين حصار تنهايي تمام روز به دور دست خيره شدن تمام روز بيهوده زيستن...و شباهنگام با چشماني مظطرب و دردناک نگاه خسته ي آسمان را به دار گناه آويختن !
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 16:26 توسط دختر یخی |
با مداد رنگي هايم ياد خوب آمدنت را نقاشي کرده ام و جاده سفيد رفتنت را خط خطي روز تولدم را سياه و روز مرگم را...واژه هايي که نقش مي بندند بر حنجره ام بي حرف آه ... " دوســـــــــــــــــــــت دارم بميـــــــــــــــــــــــــــــــــــرم " تا ديگر است خدايــــــــــــــــــــــــــابگو باران ببارد ... و باز هق هق گريه اين آهنگ بي کلام و چيز و همه کس سنگي و آهني ست در جستجوي محبتم ! آري در اين آشفته بازار محبت خاک مدفون است تا حال از خود پرسيده اي ؟ سرنوشتم را تا کدامين معبد بي نام خواهي غـــــــــــــم سنگين و طاقت فرساست ياريم کن به خدا شانه هايم درد مي کند .... اين چه درديست ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387 6:59 توسط دختر یخی |
کنار پنجره اتاقم نشسته ام پيشانيم را به گوشه پنجره تکيه داده ام و به ياد آن روزها که اين غم بزرگ وجودم را احاطه نکرده بود حسرت مي خورم اين روزها که زمين و زمان و آسمان سنگ است من همچون لکه اي سياه در دل اين درياي غم دور افتاده ام سالهـــاي عمرم به شتاب گذشته و من اينک چون درختي که بر خزان برگهاي پزمرده خويش مينگرد آنها را در فغان خود مي بينم خدايـــــــــا موج سنگين گذر زمان را احساس ميکنم روزهاي بيهوده و تکراري که از پي هم مي گذرند... بارها به خاک گفته ام زندگيم را فرا گيرد اما ببين خدا خاک هم مرا نمي بيند در دل خسته ام چه مي گذرد ؟ من تمام هستي ام را در نبـــــرد با سرنــــوشت در تهاجم با زمــــان آتش زدم کشتم من بهــــار عشق را ديدم ولـــــي باور نکردم يک کلام در جزوهايم هيچ ننوشتم من ز مقصدها پي مقصودهـــــاي پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يــــادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مــُـــــــــــــرد يـــــــارم رفــــت ... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 19:19 توسط دختر یخی |
سلام دوستای خوگشله خودم خوبین توی اولین پستم باید بگم که اگه عاشق نیستی نیا تو + نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387 14:7 توسط دختر یخی |
|
| |||||